به پسر چموشم نگاه می کنم، به مریم که تلاش می کند او را متقاعد کند که حمام چیز خوبیست. مریم از من کمک می گیرد و من دستهایم را به علامت تسلیم بالا می برم. خودش باید از پس علی بر بیاید. - اگه بیای بریم حموم بهت بستنی میدم. - آخه من میخوام بازی کنم. - بعد از خوردن بستنی...
فکر میکنم به روزهای بسیار دور. نه خیلی دور اما نه نزدیک. خانه ما مثل بسیاری از خانه های مجاور حمام نداشت. به ظاهر مسئله آزارنده ای نبود اما بود،خیلی هم بود.حمام در میان خانه های اطراف یک تجمل بود و مدرسه کم نداشت شاگردانی که صورت یا جاهای مستورشان را بیماری های پوستی پوشانده بود. ناظم ها می دانستند و هر شنبه سر و کله بچه ها را مورد آزمایش های دقیق ابلهانه قرار می دادند. خیلی ها اگر زیاده از حد کثیف بودند حق شرکت در کلاس را نداشتند. عموما سر و وضع ابلهانه ای داشتیم و مصداق عینی آنچه فقیر خوانده می شود بودیم. هر صبح شنبه ناظم ها شروع می کردند و از نفر اول صف به انتهای صف می رفتند. باید پشت دستمان را به آنها نشان می دادیم و خصوصا ناخنها را، هرکس ناخنش بلند بود اسمش در لیست کثیف های کلاس نوشته می شد و به معلم داده می شد. همیشه می ترسیدم. دستم را کنار زانویم می گرفتم و فکر می کردم اگر دور باشد ناخنهایم دیده نمی شوند. از برکت این حیله معصومانه یا هر دلیل دیگری هرگز اسمم در لیست نوشته نمی شد. ما پسربچه بودیم نه هیولا اما آن روزها چیزی به اسم روانشناسی کودک نبود. ناظم ها و معلم ها هم انسانهای فقیری از جنس خود ما بودند، با کوه مصائب ریز و درشت و بیچارگی عمومی آن سالها، ما را خدا به آنها داده بود تا انبوه رنجها و عقده ها و گرفتاری ها را بر سرمان خالی کنند و لحظه ای فراموش کنند که در چه گهدانی بزرگی زندگی می کنند. اصول و قواعد در جان همه ما رسوخ کرده بود و ما ناگزیر از اجرای این مناسک معنوی بودیم. سر کلاس، معلم به ترتیب اسم شاگردانی که کثیف بودند یا ناخن بلندی داشتند را می خواند. شاگردان با چشمان هراسناک در انتظار مجازات می ماندند. همیشه دفعه اول شاگرد پای تخته می آمد و بچه ها همه با هم انگشتشان را به سمت او می گرفتند و فریاد می زدند. - هپلوووووووووووو - هپلوووووووووووووووووووووووووووو - هه هه هه هه - هپلو هه هپلووووووووووو - خیلی کثافته
و شاگردی که تازه عن دماغش را زیر میز مالیده بود می گفت: - آره،همش هم دستش تو دماغشه کثافت!
همیشه سعی کردم کسی که پای تخته می ایستاد را مسخره نکنم. اما بقیه شاگردان که خود به تناوب پای تخته می رفتند و مورد تمسخر قرار می گرفتند این فرصت را غنیمت می شمردند. بلا استثنا همه شاگردان کثیف موقع شنیدن هپلو گریه می کردند با چشمهای قرمز التماس بعضی از رفقای صمیمی را می کردند که لا اقل آنها مسخره نکنند یا تمامش کنند. معلم همیشه این نمایش حیوانی را با ولع بسیار و پوزخندی گوشه لب تماشا می کرد. تنبیه وحشیانه دیگر این بود که شاگردی که سه بار متوالی کثیف ترین هپلو شود خط کش بخورد.این تفریح مورد علاقه آقا معلم بود. خط کش چوبی که پنجاه سانتیمتر بود بیرون می آورد و خودش را جوری آماده می کرد که انگار کار بسیار مهمی است. - بیار بالا، بیار بالا، بیشتر می زنما - آقا تو رو خدا، خیلی درد میاد - بیار بالا کره خر...
شاگرد باید پشت دستش رو رو به سقف می گرفت و معلم با خط کش به صورت تبری روی بند انگشتانش می زد. همیشه موقع این ضربه فکل موهایش تکان می خورد. آخرین تنبیهی که به عهده معلم بود خودکار لای انگشت بود. و این مخصوص کسی بود که بعد از سه بار خط کش خوردن مستوجب آن می شد. چه بسیار شاگردانی که به لطف رفقا بسیار از این دردها چشیدند. گل سرسبد آنها اصغری بود. - آقا دفعه سومشه اصغری - نامرد من که دیروز اولیم بود. آقا بخدا موسوی دروغ میگه آقا بخدا.
نمی دانم چه لذتی در آزار این اصغری بود که هیچ معلمی از آن چشم نمی پوشید. بارها همان دفعه اول معلم خودکار را لای انگشتانش می گذاشت و دستش را فشار می داد. هم شاگردی ها با ولع و برخی با ترس به صورت دوستشان که در جیغی خاموش متورم می شد، با یک آخ بلند که غرور، معصومانه و مذبوحانه می کوشید که در سینه نگاهش دارد و چشمه اشکی که ناگهان می جوشید. در این لحظه معلم شکنجه را پایان می داد. این شکنجه آنقدر دردناک بود که قره گوزلو شاگرد رفوزه انتهای کلاس که به لحاظ جثه و سن چند سالی از ما بزرگتر بود را به گریه انداخت. وقتی تعداد کثیف ها خیلی زیاد می شد و رسیدگی به شکنجه تک تکشان وقت گیر بود معلم یکی از بچه ها را به دنبال ناظم می فرستاد و او با دو شلنگ هفتاد هشتاد سانتمیمتری می آمد و دونفری هرشاگردی که دم دستشان می آمد را می زدند و خاطی ها از درد بسیار به خود می پیچیدند و ما با ترس بسیار نگاهمان را می دزدیدیم. معلم و ناظم هم خود را یک افسر سامورایی تصور می کردند که در جنگ تمام سربازان دشمن را نابود می کنند. من تنها دوست اصغری بودم. شاگرد اول کلاس که به لطف تلاش جانفرسای مادرم لباسهایم همیشه تمیز بود. اصغری همیشه با حمایت از من در برابر قلدرهایی که دعوا را بهتر از درس می دانستند، قدرشناسی اش از من را نشان می داد. در راه بازگشت از مدرسه همیشه با هم به خانه می رفتیم . اصغری فقط یک لنگه دستکش داشت و پشت دستکشش همیشه عن دماغ خشک شده بود. همیشه با تلاش بسیار این مسئله را نادیده می گرفتم و از تجربیات و دروغ های بزرگش لذت می بردم. - می دونی بچه چه جوری درست میشه؟ - آره، خدا بچه رو از آسمون میاره توی باغچه خونه می گذاره و مادرش بر می داره - هه، نه احمق، بچه این جوری درست میشه که مرد دودو… - نه! این دروغه! بی ادب.. - ..
مادرم و عمه نسرین با گونه های سرخ شده به من خیره شدند و در حالیکه لبخند کمرنگ عمه حرف اصغری را تایید می کرد مادرم با قاطعیت گفت که این دروغ محض است. من دوباره متقاعد شدم که خواهر کوچکم از باغچه آمده و به این مسئله که باغچه نداشتیم فکر نکردم. مرا از همراهی با اصغری محروم کردند و با این وجود او از من حمایت می کرد. پدرم هر جمعه صبح ما را به گرمابه بیست و دو بهمن می برد و من از حمام عمومی بیزار بودم. می دانستم بعضی ها در خانه خودشان از پدیده شگرفی به اسم آبگرمکن استفاده می کنند و زحمت جوشاندن آب روی پیک نیک را به خود نمی دهند. دوست داشتم ما هم یکی از آنها بودیم و نبودیم. حمام یک راهروی سرتاسری بود که در طرفین درب های زنگ زده ای روبروی هم قرار داشت. این درها به یک رختکن پلید و بعد یک حمام نسبتا بزرگ منتهی می شد. پدرم همیشه زیر شلواری خود را می توانست موقع حمام داشته باشد اما ما باید کاملا برهنه می شدیم و این برای من که خجالتی بودم تلخ بود. برادرم اما به این چیز ها اهمیت نمی داد. دیوار حمام ها تا سقف نمی رسید و فصل مشترک حمامها از یکدیگر بود. از بالای آنها صدای باقی آدمهایی که مشغول شستشو بودند به گوش می رسید. - پشت گوشاتو شستی بابا مازیار؟ - آخ بابا سوخت، چشمام سوخت - کجات سوخت مازیار؟بابا... - وای زری جوووون - بابا زری هم اسم مرده؟ - اشک تزول کپ اغلی - فین کن - آخه آدم تو حمومم می رینه، مازیار، گمشو گه سگ! - گوسفند! برگرد بابا جان برگرد
دوست نداشتم از دوستان مدرسه کسی مرا در حمام عمومی ببیند. آخر من شاگرد اول کلاس بودم. محبوب معلمها و منفور بچه ها. من دعای اول صبح را می خواندم. من تک خوان سرود بودم و خیلی خجالت می کشیدم که کسی بفهمد ما هم فقیریم. تا آنکه روزی اصغری را دیدم،خجالت کشیدم. بالاخره او به راز من پی برد. شرمگین لبخند زدم و سرم را تکان دادم. او لاقیدانه سلام کرد ولبخند زد. یک هفته بود مدرسه نیامده بود و یکی دوتا از بچه ها می گفتند سرمای شدیدی خورده. از اینکه با اصغری اینها یکی شده بودیم بدم میامد اما آنقدر وضعیت نزاری داشت که خودم را فراموش کردم. حمام ما دیوار به دیوار شد. وقتی از حمام بیرون آمدیم پدرم از پدر اصغری حالش را پرسید و او گفت که بچه جان ندارد و بی اشتها هست و اگر هم اشتها داشت کو غذا؟ خلاصه ناله کرد و چیزهایی را هم زمزمه کرد. در راه پدر غمگین و ساکت بود،شاید به این فکر می کرد که چقدر بدشانس است که یک آشنا او را دیده و من هم به این فکر می کردم که حتما اصغری رازم را فاش خواهد کرد. هفته بعد هم اصغری به مدرسه نیامد. من خوشحال بودم که احتمالا وقتی بیاید همه چیز را فراموش کرده است. جمعه که به حمام رفتیم دوباره اصغری و پدرش را دیدم. این بار اصغری دیگر آن پسربچه تخس نبود. پدرش زیر بغلش را گرفته بود و انگار نای راه رفتن هم نداشت. باز هم حماممان مجاور هم بود و این بار صدای گریه پدر اصغری را به وضوح می شنیدم. صدایی که در لابلای هق هق و جویده جویده چیزهایی می گفت.از خود اصغری هیچ صدایی در نمی آمد. - حسین بابایی، تو رو خدا نشین یه لحظه بشورمت، حسین جان باشه نشسته می شورمت. حسین دیگه نخواب که! باشه بخواب رو پام، خوابیده می شورمت.... چهره پدرم در هم فرورفته بود. نمی دانم اشک می ریخت یا نه، زیر دوش چندان مشخص نبود،گرچه امروز فکر میکنم که گریه می کرد. آن شب شام کوکو سبزی خورده بودیم وشاد بودیم. یکی دو تا از زنهای همسایه دم در بودند و به همراه مادرم پچ پچ می کرد. لحنشان انگار غمناک بود و من گوشم را تیز کرده بودم که صدای شادمان خواهر کوچکم را شنیدم که دوست داشت خبرهای خانه را سریع بدهد. - هادی، هادی، دوستت اصغری مرد!
مریم هنوز اصرار دارد که علی را به حمام ببرد و او سرپیچی می کند. تماشای جدال بی پایانشان خسته ام می کند. - مریم ولش کن. لباساشو بگذار توی ساک، می برمش حموم عمومی، یه چرخی هم می زنیم. - حموم عمومی؟! اونجا که همش کثافته! ببرش مریضش کن، سگو با کابل بزنی اونجا نمیره... |