مردی که می خندد
حدیث از مطرب و  می گو و راز دهر کمتر جو       که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را
خرداد 1388
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
آرشیو

سریال قهرمانان سریال قهرمانان
مهیج ‌ترین سریال حال حاضر دنیا داستان زندگی انسانهایی با نیروهای خاص
دستگاه تغییر صدا
تبدیل صدای شما به مرد یا زن در هنگام صحبت با موبایلتان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 29 خرداد ماه سال 1388
خفقان





من دچار خفقانم.خفقان!




پنجشنبه 31 اردیبهشت ماه سال 1388
رکسانا از قفس پرید

و ما هنوز اندر عوالم این محنت سرای جاوید، این بیابان بی آبان مانده ایم که تو دیگر قرنها دور شده ای. ما نیز روبروی میله هایی که تو آزادیش می خواندی زندانی بودیم گرچه چون تو شوق پریدن نداشتیم. اما تو نیک می دانستی، سرانجام خواهی جست. یکی از روزهای خوب همین بهار طرب انگیز تن جوانت را در آفتاب صبح کش می دهی و شیرینی زندگی را می مزی. حال آنکه ما در جوار غل و زنجیر بر  جای مانده ایم.

این هم حکایت شرم آور دیگری بود. برگ مدفوع آغشتۀ تازه ای بر کتاب قطور گه آلود تاریخ این سرزمین. رکسانای صابری کمی صبوری کرد و گریخت. او دیگر هرگز سودای خبرنگاری در این جنگل را به دلش راه نمی دهد. به خیالش برای حق و آزادی تلاش کرده است. شاید برود و قصه تلخ بطری ها و تخم مرغ هایی که موارد استعمال عجیبی دارند یا تمام حکایت زندان را برای جهانیان بگوید. تا ما بیش از پیش در این دریای فاضلاب غوطه ور شویم.

عجیب حکمی بود که از ابتدا مضحک می نمود. اگر حکم شش ماهه را ببخشند می توان اغماض کرد که یا اشتباهی جزئی صورت گرفته یا بزرگواری نوستالژیک و رأفت اسلامی همیشگی ما شیعیان ایرانی شیعه ایرانی متدیوث به یاری دخترک شتافته است. اما وقتی هشت سال حکم را ببخشند حکمش چیست. یعنی تمام احکام صادره در این سامان جملگی سیکیم خیاری هستند؟ یا استثنائا این یک حکم از این دست بود؟ یا بالعکس تمام احکام هشت ساله که در دادگاههای دقیق اسلامی صادر شده اند می توانند منتظر چنین بخششی باشند. پس تکلیف شعور ما چه می شود. بیشعور کیست؟

دارم دیوانه می شوم. دارم می سوزم. بیشعورها کیستند؟


جمعه 14 فروردین ماه سال 1388
سال نو مبارک

  

وقتی در بازارهای مملو از مردم بی پول قدم زدم هیچ نشانی از هیاهوی  شاد چنین روزهایی در گذشته ندیدم. دیگر باید با مشت ولگد و گلوله صورت ها را سرخ نگه داشت. پدرها و مادرها غمگین کنار فرزندانی مغموم پرسه می زدند. نه این از آنچه خریده بود احساس غرور می کرد و نه آن احساس رضایت مندی از آنچه عایدش شده بود.

آنچه امروز گریبان همه ما را گرفته است فقر است. حالم از این فقر عیان به هم می خورد. فقر است که لاشه می آفریند تا کرکس ها و لاشخورهای پلید را تغذیه کند. فقر سنگ بنای جدولکاری یک جامعه است و اساس اجتماع را استوار می کند. فقر است که اساس شعارها و وعده های تبلیغاتی است. فقر است که اگر نباشد هیچ بوزینه ای عدالت را با دهان پلیدش آلوده نمی کند. فقر است که باعث می شود گرگها در حین دریدن گوسفندها وعده علف فراوانشان بدهند. فقر است که کنتراست نان را روی پرچم های دروغین سیاست پررنگ می کند. فقر است که باعث می شود میزان سواد در فاحشگان بالا برود و به لطف برخی الطاف الهی نسل فاحشه امروز دارای لیسانس و فوق لیسانس هستند.

دنیای ما پر از کثافت است. ما هرروز در دریایی از فاضلاب شنا می کنیم. زنده مانده ایم تا مرگ از راه برسد. این روزها سودای دمی نشستن زیر شکوفه های لطیف صورتی وسفید وسبز را ندارم. همه چیز این طبیعت مزورانه به نظر می آید. مگر کم شکوفه دیده ام که خود را شگفت زده نشان دهم یا از ترنم باران عواطف دل بهم زن رمانتیک نشان دهم. چیزی تمام شده است و گویی برنمی گردد. این بهار هم چون بهاران دیگر خواهد بود.

گفتی دیریست همینگونه می نویسم. دیریست که می بینی فضای این وبلاگ سیاه است وآلوده و دگرگونی لازم است. من نتوانستم. لا اقل تا امروز نتوانستم از سیطره مغزم رها شوم. خسته ام، نمی دانم چرا مزه هر اتفاق خوب زود از دهان می رود حال آنکه هر لحظه باید رنجهای گذشته را نشخوار کنیم.

 سال 87 به پایان خود نزدیک می شود. برای تمام دوستان وبلاگی ام آرزوی سلامتی می کنم.از امیر تشکر می کنم که بر انگیزه های نوشتنم افزود، دلم می خواهد بنشینیم و زیر آن درخت سنجد سیگار بکشیم و تو زیر چانه ات را برای هزارمین بار نشان بدهی که ریشت ریخته و برای دوهزارمین بار یاد آوری کنی همه اینها از استرس است. از فروزان که فروغش بسیار کم شده برای سالهای گذشته تشکر می کنم. از ایوب که خدایان حفظش کنند، از بهزاد مستغرق در عرق سگی مارلیک و ترامادول و گراس و سیگار خوب، از سحر که روحش را شاد می کنم، از شهرزاد خسته که باید سری به اندازه فیل داشته باشد تا اینهمه رنج را تاب بیاورد، از فرشید که سرنوشت باری سنگینتر از شانه ها بر دوشش نهاد و ایستاد. از سعید کریمی که جای اسمش در لیست نظرات همیشه خالی است. از رزا که دیگر دور است.

 سودای دمی تنفس بی اندیشه را دارم. هوایی تازه، جایی تازه و لا اقل دروغهایی تازه. نمی دانم چه باید گفت، من در خرداد 88 تمام دوستان را به جشنی مفصل دعوت می کنم. چرا که از قرائن بر می آید که تمام یارانه های نقدی را می خواهند یکجا بدهند.         این وبلاگ وارد سال چهارم زندگی خود شد. هستم اگر باشم. به امید روزهایی که چندان بدتر نباشد. خدا همانقدر بار روی شانه هامان بگذارد که بتوانیم ببریم.


شنبه 17 اسفند ماه سال 1387
سوز انبان

یکی از روزهای زمستانی بود که کنار هم در بوفه دانشکده فنی نشسته بودیم. هنوز سیگار ممنوع نشده بود و یک سطل قرمز کثیف روبرویمان بود که پر از فیلتر سیگار بود. آن روز که شعرم را خواندم تو سرت را محکم روی میز بوفه کوبیدی. آن روز فهمیدم که تو پرشورترین مخاطب شعرهای منی. فرشید می دانم که همیشه با بزرگواری تمجیدم کردی. این آخرین شعر من است. به تو تقدیمش می کنم. به یاد تمام سیگارهایی که کنار هم سوزاندیم. 

زمستان است

هراس آلود و تبدار است اینک مرد سوزنبان

لبالب از امیدی گنگ

دلش پرشور و بیمار است و سوز انبان 

 

هراسان شانه بر سر می کشد دستی

که لرزان است و آژنگین

قطار آهسته می آید

نوایش گرچه تکراری

 ولی شیرین و آهنگین 

 

نگاهش بنگرد آیینه را

شاید کمی پیر است

دلش برمی کشد فریادی از امید

به خود می گویدش تنها دمی دیر است 

 

زمستانی مهیب و سرد و دلگیر است

هوا سنگین و سرما استخوان سوز است

زمین می لرزد از سرما

 ولی آن مرد سوزنبان نمی لرزد

تنش لبریز شور آتشی شیرین و جان سوز است 

 

قطار آهسته می آید

دلی پیرانه می لرزد وَ می سوزد

نفس در سینه می ماند، دمی بیرون نمی آید

نگاهش بر مسافرهای خواب آلوده می دوزد 

 

به خود می گویدش گویی که می آید

از این رو قلب من شاد است

خدایا جان جانانم همین امروز می آید

پس از یک عمر تاریکی

سرآخر روز می آید 

 

مسافرها به خود مشغول و در فکرند

ولی او قامت رعنای یار رفته می جوید

یقین دارم که اینک عاقبت اینجاست

مشامش عطر او را سخت می پوید 

 

به یادش می رسد شاید که قرنی پیش

نگاه دختری شیرین که گویی یک نفر نرگس خطابش کرد

لبش بی میل خود خندید

نگاه دخترک اما عتابش کرد 

 

قطار بی خبر از یار دیگر رفت

نگاه مرد پیری بنگرد آیینه­ را غمگین

سرشک اشتیاقی در چروک گونه می میرد

فضا پر می شود از هق هقی سنگین 

 

هزاران فرسخ اما دور

نمی داند که نرگس دیگر هرگز برنمی گردد

نمی داند که نرگس خفته در گوری

نمی داند که نرگس برنمی گردد

                                          به فرشید فریدنی


پنجشنبه 3 بهمن ماه سال 1387
گرمابه بیست و دوم بهمن

 

به پسر چموشم نگاه می کنم، به مریم که تلاش می کند او را متقاعد کند که حمام چیز خوبیست. مریم از من کمک می گیرد و من دستهایم را به علامت تسلیم بالا می برم. خودش باید از پس علی بر بیاید.

-         اگه بیای بریم حموم بهت بستنی میدم.

-         آخه من میخوام بازی کنم.

-         بعد از خوردن بستنی...

فکر میکنم به روزهای بسیار دور. نه خیلی دور اما نه نزدیک. خانه ما مثل بسیاری از خانه های مجاور حمام نداشت. به ظاهر مسئله آزارنده ای نبود اما بود،خیلی هم بود.حمام در میان خانه های اطراف یک تجمل بود و مدرسه کم نداشت شاگردانی که صورت یا جاهای مستورشان را بیماری های پوستی پوشانده بود. ناظم ها می دانستند و هر شنبه سر و کله بچه ها را مورد آزمایش های دقیق ابلهانه قرار می دادند. خیلی ها اگر زیاده از حد کثیف بودند حق شرکت در کلاس را نداشتند.

 عموما سر و وضع ابلهانه ای داشتیم و مصداق عینی آنچه فقیر خوانده می شود بودیم. هر صبح شنبه ناظم ها شروع می کردند و از نفر اول صف به انتهای صف می رفتند. باید پشت دستمان را به آنها نشان می دادیم و خصوصا ناخنها را، هرکس ناخنش بلند بود اسمش در لیست کثیف های کلاس نوشته می شد و به معلم داده می شد. همیشه می ترسیدم. دستم را کنار زانویم می گرفتم و فکر می کردم اگر دور باشد ناخنهایم دیده نمی شوند. از برکت این حیله معصومانه یا هر دلیل دیگری هرگز اسمم در لیست نوشته نمی شد. ما پسربچه بودیم نه هیولا اما آن روزها چیزی به اسم روانشناسی کودک نبود. ناظم ها و معلم ها هم انسانهای فقیری از جنس خود ما بودند، با کوه مصائب ریز و درشت و بیچارگی عمومی آن سالها، ما را خدا به آنها داده بود تا انبوه رنجها و عقده ها و گرفتاری ها را بر سرمان خالی کنند و لحظه ای فراموش کنند که در چه گهدانی بزرگی زندگی می کنند.

اصول و قواعد در جان همه ما رسوخ کرده بود و ما ناگزیر از اجرای این مناسک معنوی بودیم. سر کلاس، معلم به ترتیب اسم شاگردانی که کثیف بودند یا ناخن بلندی داشتند را می خواند. شاگردان با چشمان هراسناک در انتظار مجازات می ماندند. همیشه دفعه اول شاگرد پای تخته می آمد و بچه ها همه با هم انگشتشان را به سمت او می گرفتند و فریاد می زدند.

-         هپلوووووووووووو

-         هپلوووووووووووووووووووووووووووو

-         هه هه هه هه

-         هپلو هه هپلووووووووووو

-          خیلی کثافته

و شاگردی که تازه عن دماغش را زیر میز مالیده بود می گفت:

-         آره،همش هم دستش تو دماغشه کثافت!

همیشه سعی کردم کسی که پای تخته می ایستاد را مسخره نکنم. اما بقیه شاگردان که خود به تناوب پای تخته می رفتند و مورد تمسخر قرار می گرفتند این فرصت را غنیمت می شمردند. بلا استثنا همه شاگردان کثیف موقع شنیدن هپلو گریه می کردند با چشمهای قرمز التماس بعضی از رفقای صمیمی را می کردند که لا اقل آنها مسخره نکنند یا تمامش کنند.

معلم همیشه این نمایش حیوانی را با ولع بسیار و پوزخندی گوشه لب تماشا می کرد. تنبیه وحشیانه دیگر این بود که شاگردی که سه بار متوالی کثیف ترین هپلو شود خط کش بخورد.این تفریح مورد علاقه آقا معلم بود. خط کش چوبی که پنجاه سانتیمتر بود بیرون می آورد و خودش را جوری آماده می کرد که انگار کار بسیار مهمی است.

-         بیار بالا، بیار بالا، بیشتر می زنما

-         آقا تو رو خدا، خیلی درد میاد

-         بیار بالا کره خر...

شاگرد باید پشت دستش رو رو به سقف می گرفت و معلم با خط کش به صورت تبری روی بند انگشتانش می زد. همیشه موقع این ضربه فکل موهایش تکان می خورد.

آخرین تنبیهی که به عهده معلم بود خودکار لای انگشت بود. و این مخصوص کسی بود که بعد از سه بار خط کش خوردن مستوجب آن می شد. چه بسیار شاگردانی که به لطف رفقا بسیار از این دردها چشیدند. گل سرسبد آنها اصغری بود.

-         آقا دفعه سومشه اصغری

-         نامرد من که دیروز اولیم بود. آقا بخدا موسوی دروغ میگه آقا بخدا.

نمی دانم چه لذتی در آزار این اصغری بود که هیچ معلمی از آن چشم نمی پوشید. بارها همان دفعه اول معلم خودکار را لای انگشتانش می گذاشت و دستش را فشار می داد. هم شاگردی ها با ولع و برخی با ترس به صورت دوستشان که در جیغی خاموش متورم می شد‏، با یک آخ بلند که غرور، معصومانه و مذبوحانه می کوشید که در سینه نگاهش دارد و چشمه اشکی که ناگهان می جوشید. در این لحظه معلم شکنجه را پایان می داد. این شکنجه آنقدر دردناک بود که قره گوزلو شاگرد رفوزه انتهای کلاس که به لحاظ جثه و سن چند سالی از ما بزرگتر بود را به گریه انداخت. وقتی تعداد کثیف ها خیلی زیاد می شد و رسیدگی به شکنجه تک تکشان وقت گیر بود معلم یکی از بچه ها را به دنبال ناظم می فرستاد و او با دو شلنگ هفتاد هشتاد سانتمیمتری می آمد و دونفری هرشاگردی که دم دستشان می آمد را می زدند و خاطی ها از درد بسیار به خود می پیچیدند و ما با ترس بسیار نگاهمان را می دزدیدیم. معلم و ناظم هم خود را یک افسر سامورایی تصور می کردند که در جنگ تمام سربازان دشمن را نابود می کنند.

من تنها دوست اصغری بودم. شاگرد اول کلاس که به لطف تلاش جانفرسای مادرم لباسهایم همیشه تمیز بود. اصغری همیشه با حمایت از من در برابر قلدرهایی که دعوا را بهتر از درس می دانستند، قدرشناسی اش از من را نشان می داد. در راه بازگشت از مدرسه همیشه با هم به خانه می رفتیم . اصغری فقط یک لنگه دستکش داشت و پشت دستکشش همیشه عن دماغ خشک شده بود. همیشه با تلاش بسیار این مسئله را نادیده می گرفتم و از تجربیات و دروغ های بزرگش لذت می بردم.

-         می دونی بچه چه جوری درست میشه؟

-         آره، خدا بچه رو از آسمون میاره توی باغچه خونه می گذاره و مادرش بر می داره

-         هه، نه احمق، بچه این جوری درست میشه که مرد دودو

-         نه! این دروغه! بی ادب..

-         ..

مادرم و عمه نسرین با گونه های سرخ شده به من خیره شدند و در حالیکه لبخند کمرنگ عمه حرف اصغری را تایید می کرد مادرم با قاطعیت گفت که این دروغ محض است. من دوباره متقاعد شدم که خواهر کوچکم از باغچه آمده و به این مسئله که باغچه نداشتیم فکر نکردم.

مرا از همراهی با اصغری محروم کردند و با این وجود او از من حمایت می کرد. پدرم هر جمعه صبح ما را به گرمابه بیست و دو بهمن می برد و من از حمام عمومی بیزار بودم. می دانستم بعضی ها در خانه خودشان از پدیده شگرفی به اسم آبگرمکن استفاده می کنند و زحمت جوشاندن آب روی پیک نیک را به خود نمی دهند. دوست داشتم ما هم یکی از آنها بودیم و نبودیم. حمام یک راهروی سرتاسری بود که در طرفین درب های زنگ زده ای روبروی هم قرار داشت. این درها به یک رختکن پلید و بعد یک حمام نسبتا بزرگ منتهی می شد. پدرم همیشه زیر شلواری خود را می توانست موقع حمام داشته باشد اما ما باید کاملا برهنه می شدیم و این برای من که خجالتی بودم تلخ بود. برادرم اما به این چیز ها اهمیت نمی داد. دیوار حمام ها تا سقف نمی رسید و فصل مشترک حمامها از یکدیگر بود. از بالای آنها صدای باقی آدمهایی که مشغول شستشو بودند به گوش می رسید.

-         پشت گوشاتو شستی بابا مازیار؟

-         آخ بابا سوخت، چشمام سوخت

-         کجات سوخت مازیار؟بابا...

-         وای زری جوووون

-         بابا زری هم اسم مرده؟

-         اشک تزول کپ اغلی

-         فین کن

-         آخه آدم تو حمومم می رینه، مازیار، گمشو گه سگ!

-         گوسفند! برگرد بابا جان برگرد

دوست نداشتم از دوستان مدرسه کسی مرا در حمام عمومی ببیند. آخر من شاگرد اول کلاس بودم. محبوب معلمها و منفور بچه ها. من دعای اول صبح را می خواندم. من تک خوان سرود بودم و خیلی خجالت می کشیدم که کسی بفهمد ما هم فقیریم. تا آنکه روزی اصغری را دیدم‏،خجالت کشیدم. بالاخره او به راز من پی برد. شرمگین لبخند زدم و سرم را تکان دادم. او لاقیدانه سلام کرد ولبخند زد. یک هفته بود مدرسه نیامده بود و یکی دوتا از بچه ها می گفتند سرمای شدیدی خورده. از اینکه با اصغری اینها یکی شده بودیم بدم میامد اما آنقدر وضعیت نزاری داشت که خودم را فراموش کردم. حمام ما دیوار به دیوار شد.

وقتی از حمام بیرون آمدیم پدرم از پدر اصغری حالش را پرسید و او گفت که بچه جان ندارد و بی اشتها هست و اگر هم اشتها داشت کو غذا؟ خلاصه ناله کرد و چیزهایی را هم زمزمه کرد. در راه پدر غمگین و ساکت بود،شاید به این فکر می کرد که چقدر بدشانس است که یک آشنا او را دیده و من هم به این فکر می کردم که حتما اصغری رازم را فاش خواهد کرد. هفته بعد هم اصغری به مدرسه نیامد. من خوشحال بودم که احتمالا وقتی بیاید همه چیز را فراموش کرده است. جمعه که به حمام رفتیم دوباره اصغری و پدرش را دیدم. این بار اصغری دیگر آن پسربچه تخس نبود. پدرش زیر بغلش را گرفته بود و انگار نای راه رفتن هم نداشت. باز هم حماممان مجاور هم بود و این بار صدای گریه پدر اصغری را به وضوح می شنیدم. صدایی که در لابلای هق هق و جویده جویده چیزهایی می گفت.از خود اصغری هیچ صدایی در نمی آمد.

-         حسین بابایی، تو رو خدا نشین یه لحظه بشورمت، حسین جان باشه نشسته می شورمت. حسین دیگه نخواب که! باشه بخواب رو پام، خوابیده می شورمت....

چهره پدرم در هم فرورفته بود. نمی دانم اشک می ریخت یا نه، زیر دوش چندان مشخص نبود،گرچه امروز فکر میکنم که گریه می کرد.

آن شب شام کوکو سبزی خورده بودیم وشاد بودیم. یکی دو تا از زنهای همسایه دم در بودند و به همراه مادرم پچ پچ می کرد. لحنشان انگار غمناک بود و من گوشم را تیز کرده بودم که صدای شادمان خواهر کوچکم را شنیدم که دوست داشت خبرهای خانه را سریع بدهد.

-         هادی، هادی، دوستت اصغری مرد!

مریم هنوز اصرار دارد که علی را به حمام ببرد و او سرپیچی می کند. تماشای جدال بی پایانشان خسته ام می کند.

-         مریم ولش کن. لباساشو بگذار توی ساک، می برمش حموم عمومی، یه چرخی هم می زنیم.

-         حموم عمومی؟! اونجا که همش کثافته! ببرش مریضش کن، سگو با کابل بزنی اونجا نمیره...


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 29941


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها