مردی که می خندد
حدیث از مطرب و  می گو و راز دهر کمتر جو       که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
آرشیو

مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 11 شهریور ماه سال 1387
رقصنده در تاریکی

پیش نوشت: در حیطۀ سینما کودن­تر از آن هستم که نقدی بر یک فیلم بنویسم. این نوشته در واقع اظهار ارادتی سودایی به آقای لارس فون تریر کارگردان فیلم رقصنده در تاریکی ساختۀ سال 2000 است.

در دنیایی که عشق تنها سوءتفاهم یک انسان در تفاوت قائل شدن میان انسانی معمولی با انسانهای معمولی دیگر تلقی می­شود، در جایی که روانشناسی بسیاری از عاشقان داستانهای عاشقانه را بیمارانی روانی برمی­شمارد، رقصنده در تاریکی روایت لطیف، جسور و شاعرانه­ای از عشق و تنها عشق است.

بازیگر نقش اول این فیلم، سلما با بازی بیورک مادری است که با تخیلی قوی قادر به ساختنی بهشتی پر از موسیقی و آواز و رنگ در جهنمی است که فضای زندگی اوست. سلما زنی با بینایی بسیار ضعیف است و تمام تلاش­هایش اندوختن پولی برای جراحی چشمان پسرش جین است، چرا که او به بیماری موروثی او و پدرش گرفتار است و عمل جراحی او را نجات می­دهد.

فون تریر با زیرکی از لغزش داستان فیلم به یک ماجرای نخ­نما، یعنی به چالش کشیدن دستگاه نا­کارآمد قضایی آمریکا می­گریزد. دادگاه برای کامل کردن فیلم است و نقش محوری ندارد. برای من جالب است که شریرترین انسان این فیلم یعنی صاحبخانۀ سلما از شدت استیصالی که مولود عشق افراطی او به همسرش است دست به دزدیدن پولهای سلما می­زند  و عامل سقوط او در سراشیب مرگ و طناب دار می­شود.

فیلم لذت مکاشفۀ شیرینی را به دست می­دهد وقتی کاترین دونوو نقش دوستی با دلسوزی مادرانه را برای سلما ایفا می­کند. اوست که یاور سلما تا انتهای فیلم است و صحنه­ای که او به یاری سلمای مستأصل در اولین نوبت کار شیفت شب می­شتابد به رغم تکراری بودن بسیار شیرین می­نماید.

وقتی سلما تدریجا کور می­شود روی به سوی جف می­آورد، مردی که از ابتدای فیلم هرلحظه بیرون کارخانه منتظر سلماست و سلما پیشنهاد دوستی او را نمی­پذیرد. اگرچه سلما با شدت گرفتن ضعف بینایی به جف نزدیک می­شود اما این ابدا زیرکانه به نظر نمی­رسد و در اوج تنهایی و نیاز و معصومیت صورت می­گیرد.

اینکه بیورک خود خواندن ترانه­های فیلم را بر عهده داشته و توانایی آن صدای خس­دار بغض آلود بر آفرینش چنین شاهکاری از نقاط پررنگ فیلم است.

این فیلم با همۀ موزیکال­هایی که دیده­ام متفاوت بود و ترکیب اعجاب­آور موسیقی با دوربینی سبکبال وچیره­دست را با ذوقی دلنشین ارائه می­داد. فیلمبرداری صحنه­ای که سلما وجف روی پل هستند وآواز می­خوانند و برش زیبایی که به موازات رد شدن قطار صورت می­گیرد آنقدر ظریف وزیباست که حتی بینندۀ ساده­ای چون من را به شگفتی وادار می­کند.

بیورک آنقدر زیبا و حسرت برانگیز بازی می­کند ومی­خواند که حتی تماشای تریلر فیلم بارها گونه­هایم را خیس کرد. حماسۀ عشق انسانی بزرگی که پر از لحظات پرشور عاطفی است، عشق جف به سلما، سلما به فرزند، زن زندانبان و ... آنقدر شیرین است که قابل وصف نیست.خوشبختانه فیلم را در شبی که تنها بودم دیدم و سیر گریستم.  این اولین باریست که در مورد یک فیلم می­نویسم و امیدوارم خیلی مزخرف از آب درنیامده باشد.


پنجشنبه 7 شهریور ماه سال 1387
بی عنوان

نفس

تجاوز هستی است بر واژن خشک نای

در انعکاس مهیب آوای قیژقیژ نایژه

و انزال بذر امید

بر شوره­زار زهدان یائسه­ای مأیوس

در ظهر تابستانی خشک

در جماع ارواح سیاه­پوش پیر

در میان هلهلۀ اسکلت­ها

در چکاچک موسیقی دندان­ها

عروسی مردگان

انگار

قافله­سالار کاروان نیستی­ام

در کابوس شبانۀ آشنا

در بیداری مرگ­آلود هرروزه

در تکرار مکرر تکراری­ها

دورم از این نزدیکی­ها

انگار

لاشه­ای هستم که بی خویش می­رود

غریبه­ای در آینه ریشخندم می­کند

با آژنگ تازه­ای که پای دیده می­رقصد

من پیر شده­ام؟!

خسته­ام...


جمعه 18 مرداد ماه سال 1387
دیوار

برای امیر کوچولو، که صبوری چشمان مهربانش دستان کاهلم را خجل کرد. امید که هنوز زبان به نفرین نگشوده باشد یا لااقل کلاغ آمین بر شانه­اش ننشسته باشد.

دیوار

وقتی به خانه می­رسم چیز تازه ای نمی­بینم.هیچ چیزی هم برایم کهنه به نظر نمی رسد.چرا که رمقی برای تمرکز و بازشناسی اشیاء ندارم. من چون روزهای دیگر خسته­ام. خستۀ کار خفه کنندۀ روزمره، کار کسی که مانند چهارپا به سنگ بسته شده و می­چرخد،تا شنیدن سوت رهایی. فرصتی برای حرف زدن با کسی ندارم. پشت دستگاه ها صدای کسی به کسی نمی­رسد. در خانه نیز ضرورت و هم صحبتی نیست.گاهی می­ترسم که حرف زدن از یادم برود.

اینجا محلۀ بیچاره نشین مزخرفی است.وقتی به خانه می­رسم چندشم می­شود. شاید تمام ساکنان اینجا سودای آن را دارند که روزی نامعلوم از این بیغوله بروند. اصلا همیشه همینگونه بوده است. هیچ نگونبختی حتی در اعماق منجلاب تصور نمی­کند که شرایط همیشه به همین منوال می ماند. همیشه در فراسو چشم انداز چشم نواز روزی است که پول فراوان و کار کم و خوراک بسیار است.

شب موقع  خواب روی تشکم می­افتم که همیشه کنار دیوار نازک حاصل از گچ­های پیش ساخته است. همیشه انگار آنسوی دیوار انسانی نشسته که فکر می­کنم جوان باشد، جوانی که از جایش هیچوقت تکان نمی­خورد. چند سال دارد؟ چه می­دانم؟

هرشب رأس ساعت نُه صدای کشیده شدن چوب کبریت بر روی سمباده، صدای آتش گرفتن گوگرد کبریت، صدای سرفه­ای با اولین پک سنگین و بعد نفس­های خسته و آزرده به گوش می­رسد. یکی دو دقیقۀ بعد صدای پیرزنی به گوش می­رسد که از این وضع می­نالد و پسر را شماتت و از کشیدن سیگار منع می­کند. چرا که دکتر گفته نباید بکشد و ... . هیچوقت از پسر کلامی نشنیده­ام، شاید لال باشد یا کر!

من هم هرشب همزمان با او سیگارم را روشن می­کنم. او آن سو و من این سوی دیوار نازک همزمان سیگارمان را دود می­کنیم. سعی می­کنم که نفس­هایمان همزمان باشد. او تنها همدم روزها و شب­های من است ولذت سیگار کشیدن با دوستی عاری از تمام مزاحمت­های دوستانه را تفویض می­کند.

ماه­هاست که کار من همین است. صدای سرفه­ها هرروز شدیدتر می­شود و پسر هرروز بیمارتر می­شود. ناله­های پیرزن هربار شدیدتر می­شود و ما پسرهای عاصی بی­اعتنا سیگارمان را می­کشیم.

صبح جمعه­ای با نعره­های پیرزن از جای می­پرم.جیغ­های وحشتناک  می­زند. پسر مرده است و من شتابان  خود را  به خانۀ مجاور می­رسانم. در را با لگد باز می­کنم وبرای اولین وآخرین بار آن دو را می­بینم. پسر به آدمیان شباهتی ندارد. شاید ترکیبی از روح و اسکلت است. آنقدر لاغر که فلج می­نماید. گوشه­ای از گچ دیوار مشترکمان را با ناخن خون­آلود کنده و شاید بعد از دو سانتیمتر کندن می­توانست دستم را بگیرد. یک سطل بزرگ ماست که لبالب از فیلتر قرمز است کنار تشکش قرار دارد. همپای شبانه دیگر نیست؟

ساعت نه شب است. مثل همیشه صدای کشیده شدن چوب کبریت روی سمباده، صدای آتش گرفتن گوگرد و صدای سرفه­ای آزرده وسنگین پیرزنی تازه­کار با اولین پک عمیق به سیگار به گوش می­رسد. با من هفت شب می­ماند و سیگار هفتم را نیمه­کاره روی سینه رها می­کند، ولی سوزش تن را احساس نمی­کند.


شنبه 1 تیر ماه سال 1387
او مرد خوبی بود

 

او مرد خوبی بود، همیشه همۀ بچه­ها را نصیحت می­کرد. حرفهایش را باید توی کتابهای خوب می­نوشتند، توی کارهای فرهنگی و از این چیزها بود. همیشه می­گفت: پسرها نباید از آلتشان جز برای شاشیدن  و تولید بچه­های صالح و مشروع استفاده کنند. زنا بد است، لواط بد است، گناه دارد بخدا...نکنید از این کارهاها.

در دانشگاه زنجان به نجابت و چشم پاکی و پارساخویی معروف بود. سینه­چاکانش می­گفتند که کرامات زیاد دارد و طی­الارض می­کند و سیمش به خدا وصل است و و .... کارش را دوست داشت چون اصطکاک خاصی با دانشجویان داشت. خیلی اوقات مجبور می­شد بعضی دانشجویان را به خاطر عدم رعایت شئونات اخراج کند.خودش هم دلش می­سوخت­ها، ولی مجبور بود، در پیشگاه خدا نمی­شد دودره کرد و پیچاند. همیشه فکر میکرد آیا آنهایی که کار بد می­کنند با آنهایی که کارهای خوب­خوب می­کنند نزد خدا یکسانند، عمرا ً یکسان باشند، همانا دوسان هستند. مرد فرهنگی این اواخر خیلی خدایی شده بود.

این اواخر دانشجویی  که وووووووی اوف اوف ماده ابلیس بود را ناچار بود اخراج کند. او دختر بدی بود بچه­ها، البته به زعم کارشناسان امور هیزیه گوشت حق و بی­استخوانی محسوب می­شد و سخت شهوت برانگیز اما او می­خواست این دختر که هر آن بیم نجس کردن فضای مطهر دانشگاه از او می­رفت را اخراج کند. حرام بود در دانشگاه ماندن اگر دختر نمی­خواست درس بخواند. هی می­گفت دختر جووووووووووون، خوب شو، فرشته شو،نجیب شو. ولی دختر گوش نمی­کرد و گویی روحش را به شیطان فروخته بود.پس تصمیم گرفت که دختر را اخراج کند. دختر گفت پس بریم توی اتاق شما من یه چیزخصوصی بگویم و بعد اخراجم کن. مرد پارسای ساده­دل نیز گفت: باشه بریم و خلاصه رفتند. معاون فرهنگی یه هو دید که ا ِ ا ِ ا ِ ا ِ ا ِ ا ِ ا ِ ا ِ دختره روسریش را برداشته است. یعنی گرم شده بود؟! ناگهان دریافت که دو سه تا از دکمه­های خودش هم باز شده، خواست که دکمه­هایش را ببندد، ولی شیطان با طلسمی شوم انگشتانش را مثل سوسیس نرم کرده بود. شیطان ولش نمی­کرد. بی­شرف هیکلش هم خیلی گنده بود. شیطان خیلی نفوذ کرده بود، برخلاف انگشتانش که چون سوسیس نرم شده بودند گوگولیش از هجمۀ عذاب وجدان و درد غربت و برباد رفتن آرمانهای پاک در دل نسل جوان و خشم و ... نعوذ بالله نعوظ شده بود و غمی تلخ در بیضه­هایش شعله­ور بود. با ایمانی محکم گفت اعوذ بالله من الشیطان الرجیم اما اینجا هم تیرش به سنگ خورد. از بس که هیکل شیطان بزرگ بود و دفتر مرد ساده­زیست کوچک و جا تنگ، خدا نمی­توانست وارد شود.

فریادی تلخ سر داد که ای دختر: برو که شهوی شده­ای. زینهار ای ابلیسه، ای عفریته، ای هند روسبی جای جگر چیز دیگر خوار، ای سندۀ شیطان، برو که من از این کارها بدم می­آید، چون حاجیه خان به حج رفته است در موضع ِ خشتک تارعنکبوت بسته است، من هرروز آتش و لهیب بی­ایمانی در عضو را با آب یخ می­زدایم. برو که از من تا اسارت در چنگال دیو شهوت قرنها فاصله است. اما دختر که خوب گوشتی بود باعث میشد که او یه جوری شود، البته یه جور عصبانی نه شهوانی. از فربگی او از لقمه­­های بی­شک حرام و تضاد با گرسنگی مسلمانان آفریقا دل ریش بود. آها یه چیز دیگه، حاج فرهنگی روزه هم بود.

در همین گیرودار چند دانشجوی مذکر قلچماق در را با لگد زدند و قفل را شکستند. آه در چگونه کلید شده بود، خدایا، آخه خدایا، چرا شیطان را همیجوری ول می­کنی، شیطان ِ خواهرشیطان چگونه کلید را ربوده بود، حتما وقت نماز که او هیچ چیز از بیرون نمی­فهمید. نخست اندیشید که این نره گرگ­ها به طمع اشتراک در خرگوش چاقش سوی دفتر هجوم آورده­اند.  ناگهان پرده کنار رفت، آینده در برابر دیدگانش از سوراخ مقعد شیطان هم تاریکتر شد. پسرها به سویش حمله کردند، هلش دادند و لعبت چاقش از برابر دیدگان پارسایش گریخت و نسیمی از عطرش پره­های بینیش را سوزاند. پرنده پرواز کرد و سنجاقک بال گشود. ناگهان آتش از ترس در برخی اندامش فروکش کرد.گیج بود، پسرهای نالوطی و نامرد تن لاغرش را هل دادند، اما او که کاری نکرده بود، دکمه­ها را هم شیطان باز کرده بود. حالا چند روز است که بچه­ها پدر مهربان و پاکشان را ندیده­اند، او قربانی یک توطئۀ صهیونیستی شومبولی شده است. آه آیا این دختر همان مونیکا لوینسکی یهودی نبود، آه خدایا، عدالتت کجا رفته!!!؟؟؟ ای مونیکا بنت شمربن ذالجوشن لوینسکی، آه....

پی­نوشت: در پی حادثۀ فوق بسیاری از معاونین فرهنگی از فقدان امنیت جنسی نالیدند، آنها گفتند که دختران بسیاری به آنها تجاوز کرده­اند و آنها از ترس آبرو یا اینکه کسی باور نکند یا اینکه کسی با آنها ازدواج نکند مسئله را چون رازی سوزان در سینه پنهان کرده­اند.

پی­نوشت 2: پس از برکناری ناعادلانه معاون فرهنگی 40 میلیون نفر از رجال دلسوز برای خدمت در پست خطیر و البته شیرین معاونت فرهنگی دانشگاه زنجان( شیرین به خاطر خدمت به خلق) اعلام آمادگی کردند.آنها سفید امضا کردند.

پی­نوشت 3: کارشناسان پزشکی علت لاغری معاون فرهنگی را نمی­دانند.

پی­نوشت 4: هیچکی با اون دختره ازدواج نکنه­ها...

پی­نوشت 5: داوود یکی از معاونین فرهنگی در حالیکه اشک توی چشمانش حلقه زده بود با پوزخند مصاحبه زیر را کرد.

پوزخند: ا ِا ِا ِا ِا ِا ِ داوودی چرا گریه می­کنی؟

داوود: آقا ما معاونین فرهنگی خیلی بدبختیم، دانشجوها ما رو اذیت می­کنن. ما دیگه جونی واسمون نمونده..

پوزخند: خاطرۀ خودت را تعریف کن، داوود باید خیلی چیزها برای مردم روشن بشه

داوود: یه روز...آخ سوختم آقا پوزخند

کیو کیو کیو کیو( صدای گلوله­های چند موتورسوار خودسر که داوود را کشتند، داوود ترور شد و معمای وحشتناک توطئۀ صهیونیستی فوق لاینحل موند )

پوزخند: داااااااوووووووووددددد، نه تو نباید بمیری، داوود به خاطر حقیقت، به خاطر عشق، اوه  دااااوووود؛ بی تو من تنهایم

پی­نوشت 6: اینکه می­گویند حج برای زنان بدون همراهی شوهرانشان حرام اعلام شده چاخان است.

پی­نوشت 7: بچه­ها داوود رو فراموش نکنید، اون به خاطر حقیقت سولاخ شد...

پی­نوشت 8: شعری در رسای معاون فرهنگی و داوود

مرد فرهنگی رفت

و پشت میله­ای زندان دراز شد

و ندید

که چقدر دختران باصفا

برای دفتر او

دلتنگ ماندند

چه مهربان بودی ای گوشت وقتی گولم زدی

و  ناقوس مرگ شونصد بار نواخت

و شهر قابیل از خون معاونین فرهنگی بنا شد

نه از خون ورزا و بز

و معاونی که یه روز

دخترها رو تو دفترش نصیحت می­کرد

اکنون مردی تنهاست

مردی تنهاست

دنیا دیگه مثل داوود نداره

شاید نتونه بیاره

داوود جات خیلی خالیه

بچه­ها

داش داوودم رفت

روحش شات

پی­نوشت 9: از سال آینده کنکور در تمامی رشته­ها حذف می­شود، به دلایل نامعلومی هیچ دختری مایل به گرفتن دفترچۀ کنکور نیست و کلا شرکت کننده­ها کم شده­اند!

The end


شنبه 18 خرداد ماه سال 1387
زنده باد

 

سرزمین محبوبمان، وطن اسلامی، ایران صادر کنندۀ الگوی انقلاب رنجبران با سس تشرع امروز مغروق در کثافت عامدانۀ گرانی از سوی سیاستمداران خویش است. امروز آخرین میلیمترهای آلت مهیب و زمخت فشار بر بهترین ملت دنیا، با لذت فراخور سیاسان دلسوزش در مقعد خون آلودشان فرو می­رود. امروز شومترین جنگها در جنگل ایران رخ می­دهند. جنگ رنجبران نه بر ضد سیاستمدران، نه بر ضد توانگران که بر ضد رنجبران؛ هرکس دیگری را بیشتر به چشم رقیب می­بیند تا همراهی در بدبختی و سهم روزی این رقیب از سهم روزی خود او برگرفته شده است. اینان با یکدیگر می­جنگند تا نان و خرده­ریزهایی که از میز بزرگان به زیر ریخته می­شود از کف همدیگر بربایند. امرزو دستان فربه در کنار دستان خشکیده و لاغر در همهمۀ استغاثه­های مزورانه و صادقانه به آسمانی بلند است که خدایش چشم فروبسته است. امروز نهایت بی­نوایی است.چرا پفیوزها هنگام سپوختن بیچارگان دهان بوگندویشان را نمی­بندند. چرا در هنگامه دریدن سرود و وعدۀ نوازش سر می­دهند. و چرا گروهی از دریدگان فرومایه که بسیارند باور می­کنند. انگار این خفقان تمام نمی­شود. انگار در این قحطستان جاوید گوریل­های پشمالوی اصل 44 تا بی­نهایت زنجیرها گسسته نخواهند شد، تنها آلیاژ و قفلشان عوض می­شود. امروز آنان که رخسار پلشت خود را زیر پوشش پرهیزکاری و دوستی پنهان کرده­اند با ما چون سالهای سیاه و منسوخ برده­داری رفتار می­کنند.  امروز تنها دو حزب در این گورستان وجود دارد. مردم و دشمنان مردم. باقی همه سیاهکاری بزرگان است. شاید حتی فردا بدتر از امروز باشد...


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 18640


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها