مردی که می خندد
حدیث از مطرب و  می گو و راز دهر کمتر جو       که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را
آبان 1387
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  
آرشیو

مجموعه سریال جومانگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 18 مرداد ماه سال 1387
دیوار

برای امیر کوچولو، که صبوری چشمان مهربانش دستان کاهلم را خجل کرد. امید که هنوز زبان به نفرین نگشوده باشد یا لااقل کلاغ آمین بر شانه­اش ننشسته باشد.

دیوار

وقتی به خانه می­رسم چیز تازه ای نمی­بینم.هیچ چیزی هم برایم کهنه به نظر نمی رسد.چرا که رمقی برای تمرکز و بازشناسی اشیاء ندارم. من چون روزهای دیگر خسته­ام. خستۀ کار خفه کنندۀ روزمره، کار کسی که مانند چهارپا به سنگ بسته شده و می­چرخد،تا شنیدن سوت رهایی. فرصتی برای حرف زدن با کسی ندارم. پشت دستگاه ها صدای کسی به کسی نمی­رسد. در خانه نیز ضرورت و هم صحبتی نیست.گاهی می­ترسم که حرف زدن از یادم برود.

اینجا محلۀ بیچاره نشین مزخرفی است.وقتی به خانه می­رسم چندشم می­شود. شاید تمام ساکنان اینجا سودای آن را دارند که روزی نامعلوم از این بیغوله بروند. اصلا همیشه همینگونه بوده است. هیچ نگونبختی حتی در اعماق منجلاب تصور نمی­کند که شرایط همیشه به همین منوال می ماند. همیشه در فراسو چشم انداز چشم نواز روزی است که پول فراوان و کار کم و خوراک بسیار است.

شب موقع  خواب روی تشکم می­افتم که همیشه کنار دیوار نازک حاصل از گچ­های پیش ساخته است. همیشه انگار آنسوی دیوار انسانی نشسته که فکر می­کنم جوان باشد، جوانی که از جایش هیچوقت تکان نمی­خورد. چند سال دارد؟ چه می­دانم؟

هرشب رأس ساعت نُه صدای کشیده شدن چوب کبریت بر روی سمباده، صدای آتش گرفتن گوگرد کبریت، صدای سرفه­ای با اولین پک سنگین و بعد نفس­های خسته و آزرده به گوش می­رسد. یکی دو دقیقۀ بعد صدای پیرزنی به گوش می­رسد که از این وضع می­نالد و پسر را شماتت و از کشیدن سیگار منع می­کند. چرا که دکتر گفته نباید بکشد و ... . هیچوقت از پسر کلامی نشنیده­ام، شاید لال باشد یا کر!

من هم هرشب همزمان با او سیگارم را روشن می­کنم. او آن سو و من این سوی دیوار نازک همزمان سیگارمان را دود می­کنیم. سعی می­کنم که نفس­هایمان همزمان باشد. او تنها همدم روزها و شب­های من است ولذت سیگار کشیدن با دوستی عاری از تمام مزاحمت­های دوستانه را تفویض می­کند.

ماه­هاست که کار من همین است. صدای سرفه­ها هرروز شدیدتر می­شود و پسر هرروز بیمارتر می­شود. ناله­های پیرزن هربار شدیدتر می­شود و ما پسرهای عاصی بی­اعتنا سیگارمان را می­کشیم.

صبح جمعه­ای با نعره­های پیرزن از جای می­پرم.جیغ­های وحشتناک  می­زند. پسر مرده است و من شتابان  خود را  به خانۀ مجاور می­رسانم. در را با لگد باز می­کنم وبرای اولین وآخرین بار آن دو را می­بینم. پسر به آدمیان شباهتی ندارد. شاید ترکیبی از روح و اسکلت است. آنقدر لاغر که فلج می­نماید. گوشه­ای از گچ دیوار مشترکمان را با ناخن خون­آلود کنده و شاید بعد از دو سانتیمتر کندن می­توانست دستم را بگیرد. یک سطل بزرگ ماست که لبالب از فیلتر قرمز است کنار تشکش قرار دارد. همپای شبانه دیگر نیست؟

ساعت نه شب است. مثل همیشه صدای کشیده شدن چوب کبریت روی سمباده، صدای آتش گرفتن گوگرد و صدای سرفه­ای آزرده وسنگین پیرزنی تازه­کار با اولین پک عمیق به سیگار به گوش می­رسد. با من هفت شب می­ماند و سیگار هفتم را نیمه­کاره روی سینه رها می­کند، ولی سوزش تن را احساس نمی­کند.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 21902


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها