برای امیر کوچولو، که صبوری چشمان مهربانش دستان کاهلم را خجل کرد. امید که هنوز زبان به نفرین نگشوده باشد یا لااقل کلاغ آمین بر شانهاش ننشسته باشد. دیوار وقتی به خانه میرسم چیز تازه ای نمیبینم.هیچ چیزی هم برایم کهنه به نظر نمی رسد.چرا که رمقی برای تمرکز و بازشناسی اشیاء ندارم. من چون روزهای دیگر خستهام. خستۀ کار خفه کنندۀ روزمره، کار کسی که مانند چهارپا به سنگ بسته شده و میچرخد،تا شنیدن سوت رهایی. فرصتی برای حرف زدن با کسی ندارم. پشت دستگاه ها صدای کسی به کسی نمیرسد. در خانه نیز ضرورت و هم صحبتی نیست.گاهی میترسم که حرف زدن از یادم برود. اینجا محلۀ بیچاره نشین مزخرفی است.وقتی به خانه میرسم چندشم میشود. شاید تمام ساکنان اینجا سودای آن را دارند که روزی نامعلوم از این بیغوله بروند. اصلا همیشه همینگونه بوده است. هیچ نگونبختی حتی در اعماق منجلاب تصور نمیکند که شرایط همیشه به همین منوال می ماند. همیشه در فراسو چشم انداز چشم نواز روزی است که پول فراوان و کار کم و خوراک بسیار است. شب موقع خواب روی تشکم میافتم که همیشه کنار دیوار نازک حاصل از گچهای پیش ساخته است. همیشه انگار آنسوی دیوار انسانی نشسته که فکر میکنم جوان باشد، جوانی که از جایش هیچوقت تکان نمیخورد. چند سال دارد؟ چه میدانم؟ هرشب رأس ساعت نُه صدای کشیده شدن چوب کبریت بر روی سمباده، صدای آتش گرفتن گوگرد کبریت، صدای سرفهای با اولین پک سنگین و بعد نفسهای خسته و آزرده به گوش میرسد. یکی دو دقیقۀ بعد صدای پیرزنی به گوش میرسد که از این وضع مینالد و پسر را شماتت و از کشیدن سیگار منع میکند. چرا که دکتر گفته نباید بکشد و ... . هیچوقت از پسر کلامی نشنیدهام، شاید لال باشد یا کر! من هم هرشب همزمان با او سیگارم را روشن میکنم. او آن سو و من این سوی دیوار نازک همزمان سیگارمان را دود میکنیم. سعی میکنم که نفسهایمان همزمان باشد. او تنها همدم روزها و شبهای من است ولذت سیگار کشیدن با دوستی عاری از تمام مزاحمتهای دوستانه را تفویض میکند. ماههاست که کار من همین است. صدای سرفهها هرروز شدیدتر میشود و پسر هرروز بیمارتر میشود. نالههای پیرزن هربار شدیدتر میشود و ما پسرهای عاصی بیاعتنا سیگارمان را میکشیم. صبح جمعهای با نعرههای پیرزن از جای میپرم.جیغهای وحشتناک میزند. پسر مرده است و من شتابان خود را به خانۀ مجاور میرسانم. در را با لگد باز میکنم وبرای اولین وآخرین بار آن دو را میبینم. پسر به آدمیان شباهتی ندارد. شاید ترکیبی از روح و اسکلت است. آنقدر لاغر که فلج مینماید. گوشهای از گچ دیوار مشترکمان را با ناخن خونآلود کنده و شاید بعد از دو سانتیمتر کندن میتوانست دستم را بگیرد. یک سطل بزرگ ماست که لبالب از فیلتر قرمز است کنار تشکش قرار دارد. همپای شبانه دیگر نیست؟ ساعت نه شب است. مثل همیشه صدای کشیده شدن چوب کبریت روی سمباده، صدای آتش گرفتن گوگرد و صدای سرفهای آزرده وسنگین پیرزنی تازهکار با اولین پک عمیق به سیگار به گوش میرسد. با من هفت شب میماند و سیگار هفتم را نیمهکاره روی سینه رها میکند، ولی سوزش تن را احساس نمیکند. |