نفس
تجاوز هستی است بر واژن خشک نای در انعکاس مهیب آوای قیژقیژ نایژه و انزال بذر امید بر شورهزار زهدان یائسهای مأیوس در ظهر تابستانی خشک
در جماع ارواح سیاهپوش پیر در میان هلهلۀ اسکلتها در چکاچک موسیقی دندانها عروسی مردگان انگار
قافلهسالار کاروان نیستیام در کابوس شبانۀ آشنا در بیداری مرگآلود هرروزه در تکرار مکرر تکراریها دورم از این نزدیکیها انگار
لاشهای هستم که بی خویش میرود غریبهای در آینه ریشخندم میکند با آژنگ تازهای که پای دیده میرقصد من پیر شدهام؟! خستهام... |