رقصنده در تاریکی

پیش نوشت: در حیطۀ سینما کودن­تر از آن هستم که نقدی بر یک فیلم بنویسم. این نوشته در واقع اظهار ارادتی سودایی به آقای لارس فون تریر کارگردان فیلم رقصنده در تاریکی ساختۀ سال 2000 است.

در دنیایی که عشق تنها سوءتفاهم یک انسان در تفاوت قائل شدن میان انسانی معمولی با انسانهای معمولی دیگر تلقی می­شود، در جایی که روانشناسی بسیاری از عاشقان داستانهای عاشقانه را بیمارانی روانی برمی­شمارد، رقصنده در تاریکی روایت لطیف، جسور و شاعرانه­ای از عشق و تنها عشق است.

بازیگر نقش اول این فیلم، سلما با بازی بیورک مادری است که با تخیلی قوی قادر به ساختنی بهشتی پر از موسیقی و آواز و رنگ در جهنمی است که فضای زندگی اوست. سلما زنی با بینایی بسیار ضعیف است و تمام تلاش­هایش اندوختن پولی برای جراحی چشمان پسرش جین است، چرا که او به بیماری موروثی او و پدرش گرفتار است و عمل جراحی او را نجات می­دهد.

فون تریر با زیرکی از لغزش داستان فیلم به یک ماجرای نخ­نما، یعنی به چالش کشیدن دستگاه نا­کارآمد قضایی آمریکا می­گریزد. دادگاه برای کامل کردن فیلم است و نقش محوری ندارد. برای من جالب است که شریرترین انسان این فیلم یعنی صاحبخانۀ سلما از شدت استیصالی که مولود عشق افراطی او به همسرش است دست به دزدیدن پولهای سلما می­زند  و عامل سقوط او در سراشیب مرگ و طناب دار می­شود.

فیلم لذت مکاشفۀ شیرینی را به دست می­دهد وقتی کاترین دونوو نقش دوستی با دلسوزی مادرانه را برای سلما ایفا می­کند. اوست که یاور سلما تا انتهای فیلم است و صحنه­ای که او به یاری سلمای مستأصل در اولین نوبت کار شیفت شب می­شتابد به رغم تکراری بودن بسیار شیرین می­نماید.

وقتی سلما تدریجا کور می­شود روی به سوی جف می­آورد، مردی که از ابتدای فیلم هرلحظه بیرون کارخانه منتظر سلماست و سلما پیشنهاد دوستی او را نمی­پذیرد. اگرچه سلما با شدت گرفتن ضعف بینایی به جف نزدیک می­شود اما این ابدا زیرکانه به نظر نمی­رسد و در اوج تنهایی و نیاز و معصومیت صورت می­گیرد.

اینکه بیورک خود خواندن ترانه­های فیلم را بر عهده داشته و توانایی آن صدای خس­دار بغض آلود بر آفرینش چنین شاهکاری از نقاط پررنگ فیلم است.

این فیلم با همۀ موزیکال­هایی که دیده­ام متفاوت بود و ترکیب اعجاب­آور موسیقی با دوربینی سبکبال وچیره­دست را با ذوقی دلنشین ارائه می­داد. فیلمبرداری صحنه­ای که سلما وجف روی پل هستند وآواز می­خوانند و برش زیبایی که به موازات رد شدن قطار صورت می­گیرد آنقدر ظریف وزیباست که حتی بینندۀ ساده­ای چون من را به شگفتی وادار می­کند.

بیورک آنقدر زیبا و حسرت برانگیز بازی می­کند ومی­خواند که حتی تماشای تریلر فیلم بارها گونه­هایم را خیس کرد. حماسۀ عشق انسانی بزرگی که پر از لحظات پرشور عاطفی است، عشق جف به سلما، سلما به فرزند، زن زندانبان و ... آنقدر شیرین است که قابل وصف نیست.خوشبختانه فیلم را در شبی که تنها بودم دیدم و سیر گریستم.  این اولین باریست که در مورد یک فیلم می­نویسم و امیدوارم خیلی مزخرف از آب درنیامده باشد.